p:35
نفس کشیدن… دوباره به کاری سطحی، اضافی، و کاملاً بیفایده تبدیل شد.
دهنم باز بود، گلوم میسوخت،
اما هیچ هوایی وارد نشد.سعی کردم جیغ بکشم. فریاد بزنم.
اما انگار تارهای صوتیم توی یک مشت نامرئی قفل شده بودند.
هیچ صدایی…از گلوم بیرون نمیومد.
به همون وضوح که آدم توی خواب سقوط میکنه، حس کردم دارم توی چیزی غرق میشم.
یه باتلاق…باتلاقی که با هر بار تکون، عمیقتر فرو میرفتم.
و درست وقتی حس کردم آخرین ذرهٔ ارادهم هم داره میسوزه
همه چیز ناگهان پاک شد.
هیچکس نبود.
فقط من بودم و چهار دیوار بستهای که با بیرحمی خالص گویا به قصد له کردنم آروم آروم به سمت هم فشار میآووردن.
درد… تازه توی این لحظه معنای واقعی خودش رو نشون داد.
شقیقههام تیر میکشیدن.
هر سلول بدنم مثل یک سیم فلزی داغ شده بود. پوستم میسوخت.
خارشهایی مداوم که جاهاش سرخ و زخم شده بودن آنقدر که حتی لمس هوا هم درد داشت.
درد جسمم از دردِ روحم جلو زده بود؛ مثل بیماری که وسط عمل جراحی بیهوشیش میپره و ناگهان همه چیز رو حس میکنه.
بریدگی، فشار، سوزش، کشیده شدن…سیلی تمامعیار احساسها.
هوا روشن شده بود.
به لطف داروهای نامارا چند ساعتی تونسته بودم بخوابم.
ولی بعدش؟
باز همون کابوسهای همیشگی.
باز برگشتن به جثه اون دختر چهارده، پونزده ساله…
همون دختری که فقط چشماش میدیدن.قلبش میلرزید.
و مادرش…مادرش بارها جلوی چشمهاش مورد تجاوز واقع شد.
تحمل این درد از توانم خارج بود.
تا کی؟چقدر دیگه؟چقدر مونده تا من هم مثل نخ پوسیده پاره شم؟
تمام غذاهایی که دیشب کوک به زور بهم خورونده بود رو بعد از رفتنش طی چند بار بالا آوردم.
حالا،معده خالیم هنوز هم برای خالی شدن تقلا میکرد.
از چی؟
از هوا؟ از معده؟ از وجودم؟
صورتم رو شستم.
جرات نگاه کردن به آینه رو نداشتم.
میدونستم اگر نگاه کنم، خودم رو نمیبینم؛
یک دختر پانزده ساله رو میبینم با
چشمهای خالی و ترسی تازه.
از امروز آینهها دشمن من شدن.
اون ها آدم رو همونطور که هست نشون میدن.
با همه نقصها، با همه شکستگیها.
گاهی آدم حق داره خودش رو قایم کنه…حتی از خودش.
اما آینه؟
نه.
بیرحمترین موجود جهان.
وقتی از دستشویی بیرون اومدم، ناگهان در آغوش کسی فرو رفتم .
بدنم واکنش نشان داد
غریزی، خشونتبار، دفاعی.
هولش دادم عقب.
چشمهای گشاد و پر از اشکِ سرین…
پشیمونی رو مثل یک مشت محکم توی صورتم زد.
اون نباید من رو اینطور میدید.
درسته بهترین دوستم بود
ولی من سالها جنگیده بودم تا هیچکس، هیچکس نسخه خردشده هانا رو نبینه،بلکه دختر خوشبخت و خندون خانواده لی رو ببینه.
هانا:سرین…
این بار خودم اون رو محکم در آغوش گرفتم.
بغضی که گلوم را مثل یک دست استخوانی فشار میداد کنار زدم.
سرین:دلم برات تنگ شده بود…!
صدای سرین شکست، تکون خورد، و روی شونه ام خیس شد.
گریهاش بلند شد.
آنقدر بلند که هرچقدر صداش زدم، پاسخی نداد
فقط گریه و گریه.
هانا:من خوبم، باور..
جملهم نصفه موند.
در اتاق با ضرب باز شد.
کوک در چارچوب ایستاده بود.
چشمهای قرمزش مستقیم روی سرین قفل شد که در آغوش من زار میزد.
کوک:این اینجا چیکار میکنه؟
صدای فریادش مثل چاقو هوا رو شکافت.
نفس در سینهام حبس شد.
کوک این شکلی… خطرناک بود.
خیلی خطرناک.
قبل از اینکه حتی فرصت کنم کلمهای بگم
بازوی سرین در چنگال دست او بود.
چنگالی سرد، محکم، بیرحم.
و بیتوجه به التماسهای سرین، اون رو به سمت در کشید.
دهنم باز بود، گلوم میسوخت،
اما هیچ هوایی وارد نشد.سعی کردم جیغ بکشم. فریاد بزنم.
اما انگار تارهای صوتیم توی یک مشت نامرئی قفل شده بودند.
هیچ صدایی…از گلوم بیرون نمیومد.
به همون وضوح که آدم توی خواب سقوط میکنه، حس کردم دارم توی چیزی غرق میشم.
یه باتلاق…باتلاقی که با هر بار تکون، عمیقتر فرو میرفتم.
و درست وقتی حس کردم آخرین ذرهٔ ارادهم هم داره میسوزه
همه چیز ناگهان پاک شد.
هیچکس نبود.
فقط من بودم و چهار دیوار بستهای که با بیرحمی خالص گویا به قصد له کردنم آروم آروم به سمت هم فشار میآووردن.
درد… تازه توی این لحظه معنای واقعی خودش رو نشون داد.
شقیقههام تیر میکشیدن.
هر سلول بدنم مثل یک سیم فلزی داغ شده بود. پوستم میسوخت.
خارشهایی مداوم که جاهاش سرخ و زخم شده بودن آنقدر که حتی لمس هوا هم درد داشت.
درد جسمم از دردِ روحم جلو زده بود؛ مثل بیماری که وسط عمل جراحی بیهوشیش میپره و ناگهان همه چیز رو حس میکنه.
بریدگی، فشار، سوزش، کشیده شدن…سیلی تمامعیار احساسها.
هوا روشن شده بود.
به لطف داروهای نامارا چند ساعتی تونسته بودم بخوابم.
ولی بعدش؟
باز همون کابوسهای همیشگی.
باز برگشتن به جثه اون دختر چهارده، پونزده ساله…
همون دختری که فقط چشماش میدیدن.قلبش میلرزید.
و مادرش…مادرش بارها جلوی چشمهاش مورد تجاوز واقع شد.
تحمل این درد از توانم خارج بود.
تا کی؟چقدر دیگه؟چقدر مونده تا من هم مثل نخ پوسیده پاره شم؟
تمام غذاهایی که دیشب کوک به زور بهم خورونده بود رو بعد از رفتنش طی چند بار بالا آوردم.
حالا،معده خالیم هنوز هم برای خالی شدن تقلا میکرد.
از چی؟
از هوا؟ از معده؟ از وجودم؟
صورتم رو شستم.
جرات نگاه کردن به آینه رو نداشتم.
میدونستم اگر نگاه کنم، خودم رو نمیبینم؛
یک دختر پانزده ساله رو میبینم با
چشمهای خالی و ترسی تازه.
از امروز آینهها دشمن من شدن.
اون ها آدم رو همونطور که هست نشون میدن.
با همه نقصها، با همه شکستگیها.
گاهی آدم حق داره خودش رو قایم کنه…حتی از خودش.
اما آینه؟
نه.
بیرحمترین موجود جهان.
وقتی از دستشویی بیرون اومدم، ناگهان در آغوش کسی فرو رفتم .
بدنم واکنش نشان داد
غریزی، خشونتبار، دفاعی.
هولش دادم عقب.
چشمهای گشاد و پر از اشکِ سرین…
پشیمونی رو مثل یک مشت محکم توی صورتم زد.
اون نباید من رو اینطور میدید.
درسته بهترین دوستم بود
ولی من سالها جنگیده بودم تا هیچکس، هیچکس نسخه خردشده هانا رو نبینه،بلکه دختر خوشبخت و خندون خانواده لی رو ببینه.
هانا:سرین…
این بار خودم اون رو محکم در آغوش گرفتم.
بغضی که گلوم را مثل یک دست استخوانی فشار میداد کنار زدم.
سرین:دلم برات تنگ شده بود…!
صدای سرین شکست، تکون خورد، و روی شونه ام خیس شد.
گریهاش بلند شد.
آنقدر بلند که هرچقدر صداش زدم، پاسخی نداد
فقط گریه و گریه.
هانا:من خوبم، باور..
جملهم نصفه موند.
در اتاق با ضرب باز شد.
کوک در چارچوب ایستاده بود.
چشمهای قرمزش مستقیم روی سرین قفل شد که در آغوش من زار میزد.
کوک:این اینجا چیکار میکنه؟
صدای فریادش مثل چاقو هوا رو شکافت.
نفس در سینهام حبس شد.
کوک این شکلی… خطرناک بود.
خیلی خطرناک.
قبل از اینکه حتی فرصت کنم کلمهای بگم
بازوی سرین در چنگال دست او بود.
چنگالی سرد، محکم، بیرحم.
و بیتوجه به التماسهای سرین، اون رو به سمت در کشید.
- ۸.۴k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط